آرام

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, ... | ۰۴.۲۸.۱۳۸۷ - ۳:۱۹ ب.ظ

نازنين:آرام گفتم دوستت دارم، آرام گفتم براي تو مي ميرم ، آرام به تو گفتم خواب وبيداري من مملو از توست، آرام گفتم عاشقت هستم، آرام گفتم هميشه وجودت را در كنارم حس ميكنم، آرام به تو گفتم نمي توانم جز تو به صورت مرد ديگري نگاه كنم، آرام به تو گفتم تو را از هركس ديگر بيشتر دوست دارم، آرام به تو گفتم هيچ وقت نمي خواهم دستان تو را جدا از دستان خودم ببينم، آرام گفتم زندگيم بي تو تباه است، من همه ي اين ها را گفتم وتو بي وفايي كردي. رفتي كه با كس ديگري باشي. فقط به من بگوچرا؟!چرا با من اين كار را كردي؟

ساجد: چون تو تمام اين حرفهايت را آرام گفتي ومن متوجه نشدم.


۲ Comments on "آرام" »

سلام.از اينكه با داستان نويسس فعالي مانند شما آشنا شدم جدا خوشحالم.باور كن.من سيد وحيد صادقي هستم.مي نويسم گاهي…
از شما ميخواهم كه به وبلاگ من سر بزنيد و نظر بدهبد و اگر دوست داشتيد مرا لينك كنيد من هم با كمال ميل شما رو لينك خواهم كرد.براي شما آرزوي شادكامي را دارم.راستي….يك نظر دارم آن اين است كه جمله ي آخر اين داستانك زيبا را به نحوي تغيير دهيد تا خواننده به فكر فرو رود.زيرا در اين حالت هيچ معمايي در داستان باقي نمي ماند.هنگامي كه تغيير داديد باخبرم كنيد تا من هم باز نظرم را بگويم.بدروود

پاسخ:
ممنون از لطف محبتتان مدت زیادی بود که این دفتر اینترنتیم قدم نگذاشته بودم پس بنابراین در فراغ از نظرات زیبای شما ، سعی می کنم از وبلاگتان دیدن کنم.

سلام.واقعا چرا ؟! چرا من چنين اشتباه بزرگي كردم؟؟
تخلصم «خوش دل» است اما به اشتباه نوشته ام «سر خوش»!
ممنون كه به تارنماي من سرزدي.مگه كنكوري بودي؟؟؟

Leave a Comment