دمپايي دستم بود. مي ترسيدم به زنم بگويم كه بچه دوست دارم. همان جا خشكش زده بود و ديگر حركت نمي كرد. مي ترسيدم به او بگويم كه زن ديگري شريك زندگيم است. من هم خشكم زده بود. مي ترسيدم به همسرم بگويم كه دختري دارم. مي خواست فرار بكند.آري مي ترسيدم. زنم گفت:«چرا معطلي بكشش ديگه، مي ترسي؟! بابا تو مثلاً مرد مني، نبايد بتوني يه سوسك رو هم بكشي!» بايد به او نشان مي دادم كه ديگر هرگز نمي ترسم. تصميمم را گرفتم و با دمپايي،محكم سوسك را له كردم. زنم از من طلاق گرفت.
No Comments on "ترس" »
No comments yet.