با دقت نمايشگر را تماشا مي كردم. محو داستان زندگي بلندي كه فقط دختركي بازيگر آن بود شدم. دخترك صاحب چشمان آبي رنگي بود، من هم همين طور. گريه اش گرفت، من هم همين طور. اشك هايش را با دستمال صورتيش پاك كرد، من هم همين طور. سرم را با تاسف به چپ و راست تاب دادم، دخترك هم همين طور. دستمال صورتيم را كنار گذاشتم، او هم همين طور. چاقويي را دردست گرفتم، او هم همين طور. درشكمم فرو بردم، فيلم تمام شد.
۲ Comments on "آيــنـــه" »
Posted on شهریور ۲۷, ۱۳۸۸
جالب بود . اما فکر می کنم بهشت یا تولد با اسم وبلاگتون:داستانک برای زندگی بیشتر جور دربیاد تا آینه!
پاسخ: ممنون از نظرتون - اما زندگي ما تشكيل شده از هزاران داستانك - آينه هم قسمت پاياني از زندگي دختري را به نمايش مي گذارد
Posted on شهریور ۲۵, ۱۳۸۸
آفرین دوست عزیزم سید مهدی جان ؛
وب بسیار قشنگی داری ،
ممنون بابت تذکرت
حتما رعایت میکنم
موفق باشی