«همیشه به من لبخند می زند و سرم را می بوسد . همیشه به من پول توجیبی خوبی می دهد و برایم از بیرون پیتزا و همبرگر می خرد. من را روي كمرش مي گذارد تا اسب سواري بکنیم و تابستان ها هم اسمم را در کلاس تنیس می نویسد. شب ها موقع خواب بغلم می کند و تا خوابم نبرده است از اتاق بیرون نمی رود.»
- «کافیه حامدجان اگه این توصیفاتی که از پدرت گفتی به گوش رئیس پرورشگاه برسه حتماً خوشحال می شه، خب حالا نوبت توِ رضا ، پدر خياليت رو توصیف کن.»
Posted on تیر ۲۲, ۱۳۸۸
زیبا بود - اما کاش به جای پدر مادر را در داستانتان انتخاب می کردید.