فقیر راضی

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, ... | ۰۴.۲۱.۱۳۸۸ - ۲:۰۲ ق.ظ

در گیر و دار خرید و شلوغی فروشگاه بودم که از کنارم پیر زن فقیری كه دستان زبرش را به نشاني كمك بالا گرفته بود به آرامی عبور کرد و سر به زیر راهروی فروشگاه را پیمود تا از مقابلش دختری دست در دست مادر دوخته گذشت و پیرزن در همان لحظه خدا را شکر کرد و آهسته گفت بیچاره …

مادر دست دختر جوانش را محکم گرفته بود و دختر که معلول ذهنی بود سر تکان می داد و نخودي می خندید.


۱ Comment on "فقیر راضی" »

سلام … ممنون از نظری که دادی
داستانهای قشنگی داری
خوشحال می شم باز هم بهم سر بزنی

Leave a Comment