(( ژ ))

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, ... | ۰۶.۳۱.۱۳۸۸ - ۵:۳۹ ق.ظ

من بيستمين نفر هستم كه همين الآن به آن ها پيوستم. «ژاله»، «ژوليت»، «ژاندارمري»، «ژانويه»، «ژاكت»، «ژست»، «ژيوه»، «ژيان»، «ژوليده»، «ژرفا»، «ژرمني»، «ژنرال»، «ژنو»، «ژلاتين»، «ژوئن»، «ژورناليسم»، «ژنده پوش»، «ژله»، «ژنراتور»،

«ژلوه»

- «نداريم»

سوختم.


ترس

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۳۰.۱۳۸۸ - ۲:۱۲ ق.ظ

دمپايي دستم بود. مي ترسيدم به زنم بگويم كه بچه دوست دارم. همان جا خشكش زده بود و ديگر حركت نمي كرد. مي ترسيدم به او بگويم كه زن ديگري شريك زندگيم است. من هم خشكم زده بود. مي ترسيدم به همسرم بگويم كه دختري دارم. مي خواست فرار بكند.آري مي ترسيدم. زنم گفت:«چرا معطلي بكشش ديگه، مي ترسي؟!  بابا تو مثلاً مرد مني، نبايد بتوني يه سوسك رو هم بكشي!» بايد به او نشان مي دادم كه ديگر هرگز نمي ترسم. تصميمم را گرفتم و با دمپايي،محكم سوسك را له كردم. زنم از من طلاق گرفت.


از نوع زنانه

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۲۸.۱۳۸۸ - ۹:۰۶ ب.ظ

چشمانش با طمع ديگران را برانداز مي كرد. كم كم نسبت به من ذوقش كور شد. چاره اي نداشتم. شوهرم كور شد.


بهشت

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۲۶.۱۳۸۸ - ۱۱:۴۸ ق.ظ

«بابايي چه جوري مي شه رفت تو بهشت؟»

- «جوري كه به همه ي بدي ها بخندي، اگه چيزي ناراحتت كرد بخندي، اگه كسي اذيتت كرد بخندي. تو بايد به ناملايمتي هاي روزگار بخندي، به مشكلات جامعه بخندي. اونوقت گمون مي كنند كه ديوونه اي و مي برنت تيمارستان، ديوونه ها هم كه جاشون تو بهشته.»


آيــنـــه

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۲۴.۱۳۸۸ - ۷:۳۷ ب.ظ

با دقت نمايشگر را تماشا مي كردم. محو داستان زندگي بلندي كه فقط دختركي بازيگر آن بود شدم. دخترك صاحب چشمان آبي رنگي بود، من هم همين طور. گريه اش گرفت، من هم همين طور. اشك هايش را با دستمال صورتيش پاك كرد، من هم همين طور. سرم را با تاسف به چپ و راست تاب دادم، دخترك هم همين طور. دستمال صورتيم را كنار گذاشتم، او هم همين طور. چاقويي را دردست گرفتم، او هم همين طور. درشكمم فرو بردم، فيلم تمام شد.