تولّد

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, ... | ۰۴.۲۳.۱۳۸۸ - ۲:۲۲ ق.ظ

هراسان به من نگا ه می کرد و صورت در صورت من دستانش را به دیوارعمود کرده بود.آسمان تیرهای آبی خودش را به زمین شلیک می کرد و آن ها رگبار بر سروصورت رضا می خوردند.شبی سرد بود همراه با صدای لرزان رضا.او با بخار دهانش به من گفت کمکم کن.من گفتم تو چگونه می خواهی من را به اصفهان برسانی و او گفت من نمی خواهم زنم درد بکشد.هنوز جنگ ادامه داشت و من هم از طرفي چاره نداشتم، به او جوابي مثبت دادم وپس ازسه ساعت ونیم از تهران به اصفهان رسیدیم.رضا خدارا شکرکردوگفت عجب داستانی داشتیم ومن گفتم باشروع زندگی این بچه داستان های بیشتری نیزدرراه هست.دیگروقتش بودبسم الله گفتم ونوزادرابه دنیابدرقه کردم.مادربهوش شد،اسمش راگذاشت مهدی وپدرنیزگفت:«آری، سید مهدی کسایی زاده»


پرورش …

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۱.۱۳۸۸ - ۸:۰۸ ب.ظ

«همیشه به من لبخند می زند و سرم را می بوسد . همیشه به من پول توجیبی خوبی می دهد و برایم از بیرون پیتزا و همبرگر می خرد. من را روي كمرش مي گذارد تا اسب سواري بکنیم و تابستان ها هم اسمم را در کلاس تنیس می نویسد. شب ها موقع خواب بغلم می کند و تا خوابم نبرده است از اتاق بیرون نمی رود.»

- «کافیه حامدجان اگه این توصیفاتی که از پدرت گفتی به گوش رئیس پرورشگاه برسه حتماً خوشحال می شه، خب حالا نوبت توِ رضا ، پدر خياليت رو توصیف کن.»


فقیر راضی

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۱.۱۳۸۸ - ۲:۰۲ ق.ظ

در گیر و دار خرید و شلوغی فروشگاه بودم که از کنارم پیر زن فقیری كه دستان زبرش را به نشاني كمك بالا گرفته بود به آرامی عبور کرد و سر به زیر راهروی فروشگاه را پیمود تا از مقابلش دختری دست در دست مادر دوخته گذشت و پیرزن در همان لحظه خدا را شکر کرد و آهسته گفت بیچاره …

مادر دست دختر جوانش را محکم گرفته بود و دختر که معلول ذهنی بود سر تکان می داد و نخودي می خندید.