كابوس(داستانك مفهومي)

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, ... | ۰۵.۲۲.۱۳۸۷ - ۵:۳۳ ق.ظ

هر شب خيلي راحت خوابم مي برد و هيچ وقت كابوس نمي برد. يك بار كه كابوس برد از خواب پريدم و ديگر حاضر نشدم فرود بيايم.

(اين سبك از داستانك نويسي مورد تشويق خيلي از نويسنده هاست و نكته ي آن بازي با فعل جمله هاست.)


گلدان

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۵.۱۶.۱۳۸۷ - ۶:۳۳ ق.ظ

گلدان يادگاري مادرم را به او هديه دادم، رابطه يمان بهتر وبهتر شد.
گلدان را شكست و سرش داد زدم، رابطه يمان بدتر و بدتر شد.