آرام

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, ... | ۰۴.۲۸.۱۳۸۷ - ۳:۱۹ ب.ظ

نازنين:آرام گفتم دوستت دارم، آرام گفتم براي تو مي ميرم ، آرام به تو گفتم خواب وبيداري من مملو از توست، آرام گفتم عاشقت هستم، آرام گفتم هميشه وجودت را در كنارم حس ميكنم، آرام به تو گفتم نمي توانم جز تو به صورت مرد ديگري نگاه كنم، آرام به تو گفتم تو را از هركس ديگر بيشتر دوست دارم، آرام به تو گفتم هيچ وقت نمي خواهم دستان تو را جدا از دستان خودم ببينم، آرام گفتم زندگيم بي تو تباه است، من همه ي اين ها را گفتم وتو بي وفايي كردي. رفتي كه با كس ديگري باشي. فقط به من بگوچرا؟!چرا با من اين كار را كردي؟

ساجد: چون تو تمام اين حرفهايت را آرام گفتي ومن متوجه نشدم.


قدر نشناس

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۶.۱۳۸۷ - ۸:۴۶ ب.ظ

آنچنان خوروپف مي كرد كه صدايش تا بيرون از ماشين مي رفت . اما همان صدا نمي توانست بيدارش كند.ويبره ي موبايل هم صداي خفيفي مي داد . چراغ هنوز سبز نشده بود. ماشين كناريش هم توجهي به حامد نداشت. وقتي ثانيه شمار قرمز رنگ عدد ده را نشان مي داد بچه ي آدامس فروشي كنارماشين حامد ايستاد و چند بار به شيشه تقه زد. حامد از خواب بيدارشد، خميازه اي كشيد و دو دستش را به عقب كشيد. لحظه اي پسرك را كه چشم هايي پر از التماس داشت نگاه كرد. پسرك خيلي خودماني و لهجه دار گفت:‹‹بالا خره بيدار شدي›› و بعد خنده اي كرد. حامد هم كه تازه متوجه چراغ شده بود گازش را گرفت و رفت.


يا كار يا زن

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۵.۱۳۸۷ - ۱۱:۱۳ ق.ظ

بعداً اضافه خواهد شد