پنجره را باز كردم، آفتاب رفت.
من را كتك مي زنند. مي خواهند او را تنبيه كنند من را مي زنند. دماغ انگشت او را بغل مي كند من را مي زنند. چِشم،هوس راني مي كند و هرچه هست مي بيند، مرا مي زنند. زبان بي ادبي مي كند و هرچه مي خواهد مي گويد من را مي زنند. حالا كه اين گونه است ديگر نمي گزارم كسي با او حرف بزند.
در خانه تنها هستم. سرم روي بالشت است. صدايي به گوشم مي رسد. از داخل اتاق نيست. سريع از اتاق بيرون مي آيم. كسي اين جا نيست. نترسيده ام اما كنجكاوم بدانم صدا از كجا بود. در خانه را باز مي كنم وبيرون مي آيم.هوا هنوز تاريك است. در كوچه هم كسي نيست. پاهايم دارد مي لرزد.صداي دلهره آوري پشتم را نيز مي لرزاند. سريع بر ميگردم.اين ديگر چه چيزيست! نه، چشمانم باور نمي كند. خانه يمان فرو ريخته است ،همچون خانه هاي ديگر كه فقط با آجر ساخته شده بودند.
من بيستمين نفر هستم كه همين الآن به آن ها پيوستم. «ژاله»، «ژوليت»، «ژاندارمري»، «ژانويه»، «ژاكت»، «ژست»، «ژيوه»، «ژيان»، «ژوليده»، «ژرفا»، «ژرمني»، «ژنرال»، «ژنو»، «ژلاتين»، «ژوئن»، «ژورناليسم»، «ژنده پوش»، «ژله»، «ژنراتور»،
«ژلوه»
- «نداريم»
سوختم.
دمپايي دستم بود. مي ترسيدم به زنم بگويم كه بچه دوست دارم. همان جا خشكش زده بود و ديگر حركت نمي كرد. مي ترسيدم به او بگويم كه زن ديگري شريك زندگيم است. من هم خشكم زده بود. مي ترسيدم به همسرم بگويم كه دختري دارم. مي خواست فرار بكند.آري مي ترسيدم. زنم گفت:«چرا معطلي بكشش ديگه، مي ترسي؟! بابا تو مثلاً مرد مني، نبايد بتوني يه سوسك رو هم بكشي!» بايد به او نشان مي دادم كه ديگر هرگز نمي ترسم. تصميمم را گرفتم و با دمپايي،محكم سوسك را له كردم. زنم از من طلاق گرفت.
چشمانش با طمع ديگران را برانداز مي كرد. كم كم نسبت به من ذوقش كور شد. چاره اي نداشتم. شوهرم كور شد.
«بابايي چه جوري مي شه رفت تو بهشت؟»
- «جوري كه به همه ي بدي ها بخندي، اگه چيزي ناراحتت كرد بخندي، اگه كسي اذيتت كرد بخندي. تو بايد به ناملايمتي هاي روزگار بخندي، به مشكلات جامعه بخندي. اونوقت گمون مي كنند كه ديوونه اي و مي برنت تيمارستان، ديوونه ها هم كه جاشون تو بهشته.»
با دقت نمايشگر را تماشا مي كردم. محو داستان زندگي بلندي كه فقط دختركي بازيگر آن بود شدم. دخترك صاحب چشمان آبي رنگي بود، من هم همين طور. گريه اش گرفت، من هم همين طور. اشك هايش را با دستمال صورتيش پاك كرد، من هم همين طور. سرم را با تاسف به چپ و راست تاب دادم، دخترك هم همين طور. دستمال صورتيم را كنار گذاشتم، او هم همين طور. چاقويي را دردست گرفتم، او هم همين طور. درشكمم فرو بردم، فيلم تمام شد.
هراسان به من نگا ه می کرد و صورت در صورت من دستانش را به دیوارعمود کرده بود.آسمان تیرهای آبی خودش را به زمین شلیک می کرد و آن ها رگبار بر سروصورت رضا می خوردند.شبی سرد بود همراه با صدای لرزان رضا.او با بخار دهانش به من گفت کمکم کن.من گفتم تو چگونه می خواهی من را به اصفهان برسانی و او گفت من نمی خواهم زنم درد بکشد.هنوز جنگ ادامه داشت و من هم از طرفي چاره نداشتم، به او جوابي مثبت دادم وپس ازسه ساعت ونیم از تهران به اصفهان رسیدیم.رضا خدارا شکرکردوگفت عجب داستانی داشتیم ومن گفتم باشروع زندگی این بچه داستان های بیشتری نیزدرراه هست.دیگروقتش بودبسم الله گفتم ونوزادرابه دنیابدرقه کردم.مادربهوش شد،اسمش راگذاشت مهدی وپدرنیزگفت:«آری، سید مهدی کسایی زاده»
«همیشه به من لبخند می زند و سرم را می بوسد . همیشه به من پول توجیبی خوبی می دهد و برایم از بیرون پیتزا و همبرگر می خرد. من را روي كمرش مي گذارد تا اسب سواري بکنیم و تابستان ها هم اسمم را در کلاس تنیس می نویسد. شب ها موقع خواب بغلم می کند و تا خوابم نبرده است از اتاق بیرون نمی رود.»
- «کافیه حامدجان اگه این توصیفاتی که از پدرت گفتی به گوش رئیس پرورشگاه برسه حتماً خوشحال می شه، خب حالا نوبت توِ رضا ، پدر خياليت رو توصیف کن.»
در گیر و دار خرید و شلوغی فروشگاه بودم که از کنارم پیر زن فقیری كه دستان زبرش را به نشاني كمك بالا گرفته بود به آرامی عبور کرد و سر به زیر راهروی فروشگاه را پیمود تا از مقابلش دختری دست در دست مادر دوخته گذشت و پیرزن در همان لحظه خدا را شکر کرد و آهسته گفت بیچاره …
مادر دست دختر جوانش را محکم گرفته بود و دختر که معلول ذهنی بود سر تکان می داد و نخودي می خندید.
هر شب خيلي راحت خوابم مي برد و هيچ وقت كابوس نمي برد. يك بار كه كابوس برد از خواب پريدم و ديگر حاضر نشدم فرود بيايم.
(اين سبك از داستانك نويسي مورد تشويق خيلي از نويسنده هاست و نكته ي آن بازي با فعل جمله هاست.)
گلدان يادگاري مادرم را به او هديه دادم، رابطه يمان بهتر وبهتر شد.
گلدان را شكست و سرش داد زدم، رابطه يمان بدتر و بدتر شد.
نازنين:آرام گفتم دوستت دارم، آرام گفتم براي تو مي ميرم ، آرام به تو گفتم خواب وبيداري من مملو از توست، آرام گفتم عاشقت هستم، آرام گفتم هميشه وجودت را در كنارم حس ميكنم، آرام به تو گفتم نمي توانم جز تو به صورت مرد ديگري نگاه كنم، آرام به تو گفتم تو را از هركس ديگر بيشتر دوست دارم، آرام به تو گفتم هيچ وقت نمي خواهم دستان تو را جدا از دستان خودم ببينم، آرام گفتم زندگيم بي تو تباه است، من همه ي اين ها را گفتم وتو بي وفايي كردي. رفتي كه با كس ديگري باشي. فقط به من بگوچرا؟!چرا با من اين كار را كردي؟
ساجد: چون تو تمام اين حرفهايت را آرام گفتي ومن متوجه نشدم.
آنچنان خوروپف مي كرد كه صدايش تا بيرون از ماشين مي رفت . اما همان صدا نمي توانست بيدارش كند.ويبره ي موبايل هم صداي خفيفي مي داد . چراغ هنوز سبز نشده بود. ماشين كناريش هم توجهي به حامد نداشت. وقتي ثانيه شمار قرمز رنگ عدد ده را نشان مي داد بچه ي آدامس فروشي كنارماشين حامد ايستاد و چند بار به شيشه تقه زد. حامد از خواب بيدارشد، خميازه اي كشيد و دو دستش را به عقب كشيد. لحظه اي پسرك را كه چشم هايي پر از التماس داشت نگاه كرد. پسرك خيلي خودماني و لهجه دار گفت:‹‹بالا خره بيدار شدي›› و بعد خنده اي كرد. حامد هم كه تازه متوجه چراغ شده بود گازش را گرفت و رفت.
بعداً اضافه خواهد شد