مرا مي زنند

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, ... | ۰۷.۱۸.۱۳۸۸ - ۱۰:۲۶ ب.ظ

من را كتك مي زنند. مي خواهند او را تنبيه كنند من را مي زنند. دماغ انگشت او را بغل مي كند من را مي زنند. چِشم،هوس راني مي كند و هرچه هست مي بيند، مرا مي زنند. زبان بي ادبي مي كند و هرچه مي خواهد مي گويد من را مي زنند. حالا كه اين گونه است ديگر نمي گزارم كسي با او حرف بزند.


به بزرگي چهار و هفت دهم

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۷.۱۳.۱۳۸۸ - ۹:۳۹ ب.ظ

در خانه تنها هستم. سرم روي بالشت است. صدايي به گوشم مي رسد. از داخل اتاق نيست. سريع از اتاق بيرون مي آيم. كسي اين جا نيست. نترسيده ام اما كنجكاوم بدانم صدا از كجا بود. در خانه را باز مي كنم وبيرون مي آيم.هوا هنوز تاريك است. در كوچه هم كسي نيست. پاهايم دارد مي لرزد.صداي دلهره آوري پشتم را نيز مي لرزاند. سريع بر ميگردم.اين ديگر چه چيزيست! نه، چشمانم باور نمي كند. خانه يمان فرو ريخته است ،همچون خانه هاي ديگر كه فقط با آجر ساخته شده بودند.


(( ژ ))

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۳۱.۱۳۸۸ - ۵:۳۹ ق.ظ

من بيستمين نفر هستم كه همين الآن به آن ها پيوستم. «ژاله»، «ژوليت»، «ژاندارمري»، «ژانويه»، «ژاكت»، «ژست»، «ژيوه»، «ژيان»، «ژوليده»، «ژرفا»، «ژرمني»، «ژنرال»، «ژنو»، «ژلاتين»، «ژوئن»، «ژورناليسم»، «ژنده پوش»، «ژله»، «ژنراتور»،

«ژلوه»

- «نداريم»

سوختم.


ترس

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۳۰.۱۳۸۸ - ۲:۱۲ ق.ظ

دمپايي دستم بود. مي ترسيدم به زنم بگويم كه بچه دوست دارم. همان جا خشكش زده بود و ديگر حركت نمي كرد. مي ترسيدم به او بگويم كه زن ديگري شريك زندگيم است. من هم خشكم زده بود. مي ترسيدم به همسرم بگويم كه دختري دارم. مي خواست فرار بكند.آري مي ترسيدم. زنم گفت:«چرا معطلي بكشش ديگه، مي ترسي؟!  بابا تو مثلاً مرد مني، نبايد بتوني يه سوسك رو هم بكشي!» بايد به او نشان مي دادم كه ديگر هرگز نمي ترسم. تصميمم را گرفتم و با دمپايي،محكم سوسك را له كردم. زنم از من طلاق گرفت.


از نوع زنانه

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۲۸.۱۳۸۸ - ۹:۰۶ ب.ظ

چشمانش با طمع ديگران را برانداز مي كرد. كم كم نسبت به من ذوقش كور شد. چاره اي نداشتم. شوهرم كور شد.


بهشت

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۲۶.۱۳۸۸ - ۱۱:۴۸ ق.ظ

«بابايي چه جوري مي شه رفت تو بهشت؟»

- «جوري كه به همه ي بدي ها بخندي، اگه چيزي ناراحتت كرد بخندي، اگه كسي اذيتت كرد بخندي. تو بايد به ناملايمتي هاي روزگار بخندي، به مشكلات جامعه بخندي. اونوقت گمون مي كنند كه ديوونه اي و مي برنت تيمارستان، ديوونه ها هم كه جاشون تو بهشته.»


آيــنـــه

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۲۴.۱۳۸۸ - ۷:۳۷ ب.ظ

با دقت نمايشگر را تماشا مي كردم. محو داستان زندگي بلندي كه فقط دختركي بازيگر آن بود شدم. دخترك صاحب چشمان آبي رنگي بود، من هم همين طور. گريه اش گرفت، من هم همين طور. اشك هايش را با دستمال صورتيش پاك كرد، من هم همين طور. سرم را با تاسف به چپ و راست تاب دادم، دخترك هم همين طور. دستمال صورتيم را كنار گذاشتم، او هم همين طور. چاقويي را دردست گرفتم، او هم همين طور. درشكمم فرو بردم، فيلم تمام شد.


همه شاد و خوش و نغمه زنان

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۶.۲۲.۱۳۸۸ - ۵:۳۹ ب.ظ

به دليل وجود برخي مسائل مربوطه اين مطلب مسدود مي باشد


تولّد

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۳.۱۳۸۸ - ۲:۲۲ ق.ظ

هراسان به من نگا ه می کرد و صورت در صورت من دستانش را به دیوارعمود کرده بود.آسمان تیرهای آبی خودش را به زمین شلیک می کرد و آن ها رگبار بر سروصورت رضا می خوردند.شبی سرد بود همراه با صدای لرزان رضا.او با بخار دهانش به من گفت کمکم کن.من گفتم تو چگونه می خواهی من را به اصفهان برسانی و او گفت من نمی خواهم زنم درد بکشد.هنوز جنگ ادامه داشت و من هم از طرفي چاره نداشتم، به او جوابي مثبت دادم وپس ازسه ساعت ونیم از تهران به اصفهان رسیدیم.رضا خدارا شکرکردوگفت عجب داستانی داشتیم ومن گفتم باشروع زندگی این بچه داستان های بیشتری نیزدرراه هست.دیگروقتش بودبسم الله گفتم ونوزادرابه دنیابدرقه کردم.مادربهوش شد،اسمش راگذاشت مهدی وپدرنیزگفت:«آری، سید مهدی کسایی زاده»


پرورش …

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۱.۱۳۸۸ - ۸:۰۸ ب.ظ

«همیشه به من لبخند می زند و سرم را می بوسد . همیشه به من پول توجیبی خوبی می دهد و برایم از بیرون پیتزا و همبرگر می خرد. من را روي كمرش مي گذارد تا اسب سواري بکنیم و تابستان ها هم اسمم را در کلاس تنیس می نویسد. شب ها موقع خواب بغلم می کند و تا خوابم نبرده است از اتاق بیرون نمی رود.»

- «کافیه حامدجان اگه این توصیفاتی که از پدرت گفتی به گوش رئیس پرورشگاه برسه حتماً خوشحال می شه، خب حالا نوبت توِ رضا ، پدر خياليت رو توصیف کن.»


فقیر راضی

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۱.۱۳۸۸ - ۲:۰۲ ق.ظ

در گیر و دار خرید و شلوغی فروشگاه بودم که از کنارم پیر زن فقیری كه دستان زبرش را به نشاني كمك بالا گرفته بود به آرامی عبور کرد و سر به زیر راهروی فروشگاه را پیمود تا از مقابلش دختری دست در دست مادر دوخته گذشت و پیرزن در همان لحظه خدا را شکر کرد و آهسته گفت بیچاره …

مادر دست دختر جوانش را محکم گرفته بود و دختر که معلول ذهنی بود سر تکان می داد و نخودي می خندید.


پاساژ خوب

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۵.۲۳.۱۳۸۷ - ۵:۰۳ ق.ظ

صاحب پاساژ در دل خود گفت اي كاش مي شد ،اين دخترو پسرهایی كه دست در دست هم از پاساژ بيرون مي روند بيشتر، مغازه ها را گشت مي زدند.مدیر به پاساژ قديميش كه در مكان خلوتي واقع بود نگاه می کرد. در فكر فرو رفته بود که ناگهان متوجه شد تمام افراد دارند به سمت او ومغازه هايش بر مي گردند. همانطور كه خشكش زده بود، از يكي از آنها كه رنگش پريده بود پرسيد، چه شده؟

پسر فرياد زد: گشت ارشاااااد  !!?!

 

 


كابوس(داستانك مفهومي)

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۵.۲۲.۱۳۸۷ - ۵:۳۳ ق.ظ

هر شب خيلي راحت خوابم مي برد و هيچ وقت كابوس نمي برد. يك بار كه كابوس برد از خواب پريدم و ديگر حاضر نشدم فرود بيايم.

(اين سبك از داستانك نويسي مورد تشويق خيلي از نويسنده هاست و نكته ي آن بازي با فعل جمله هاست.)


خواب و خستگي

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۵.۱۶.۱۳۸۷ - ۷:۴۶ ق.ظ

در اداره از خستگي داشت خوابم مي برد كه مدير من را از دور ديد و نتوانستم بخوابم. وقتي به خانه رسيدم خستگيم بيشتر شده بود و دلخوش خواب بودم كه فهميدم پايه ي تختم در رفته است . كمي طول كشيد تا درستش كنم و خسته تر شدم. مي خواستم بخوابم كه تلفن زنگ زد و خبر اخراجم را شنيدم، از دنيا خسته شدم، مدتي اين خبر در ذهنم تاب خورد و نگذاشت بخوابم. پس از مدتي خواستم بخوابم كه فهميدم فن كوئلي كه  نيمساعت پيش خودم روشنش كرده بودم باد سرد بيرون مي دهد، من كه كار با آن را بلد نبودم خواستم درستش كنم اما نتوانستم و خستگيم به اوج رسيد. از زير زمين چند پتو بالا آوردم ودستم را روي كمرم كه درد گرفته بود گذاشتم و پتوها را  روي خودم انداختم  ، خواستم بخوابم كه از خستگي مفرط خوابم نبرد.


گلدان

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۵.۱۶.۱۳۸۷ - ۶:۳۳ ق.ظ

گلدان يادگاري مادرم را به او هديه دادم، رابطه يمان بهتر وبهتر شد.
گلدان را شكست و سرش داد زدم، رابطه يمان بدتر و بدتر شد.


آرام

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۸.۱۳۸۷ - ۳:۱۹ ب.ظ

نازنين:آرام گفتم دوستت دارم، آرام گفتم براي تو مي ميرم ، آرام به تو گفتم خواب وبيداري من مملو از توست، آرام گفتم عاشقت هستم، آرام گفتم هميشه وجودت را در كنارم حس ميكنم، آرام به تو گفتم نمي توانم جز تو به صورت مرد ديگري نگاه كنم، آرام به تو گفتم تو را از هركس ديگر بيشتر دوست دارم، آرام به تو گفتم هيچ وقت نمي خواهم دستان تو را جدا از دستان خودم ببينم، آرام گفتم زندگيم بي تو تباه است، من همه ي اين ها را گفتم وتو بي وفايي كردي. رفتي كه با كس ديگري باشي. فقط به من بگوچرا؟!چرا با من اين كار را كردي؟

ساجد: چون تو تمام اين حرفهايت را آرام گفتي ومن متوجه نشدم.


قدر نشناس

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۶.۱۳۸۷ - ۸:۴۶ ب.ظ

آنچنان خوروپف مي كرد كه صدايش تا بيرون از ماشين مي رفت . اما همان صدا نمي توانست بيدارش كند.ويبره ي موبايل هم صداي خفيفي مي داد . چراغ هنوز سبز نشده بود. ماشين كناريش هم توجهي به حامد نداشت. وقتي ثانيه شمار قرمز رنگ عدد ده را نشان مي داد بچه ي آدامس فروشي كنارماشين حامد ايستاد و چند بار به شيشه تقه زد. حامد از خواب بيدارشد، خميازه اي كشيد و دو دستش را به عقب كشيد. لحظه اي پسرك را كه چشم هايي پر از التماس داشت نگاه كرد. پسرك خيلي خودماني و لهجه دار گفت:‹‹بالا خره بيدار شدي›› و بعد خنده اي كرد. حامد هم كه تازه متوجه چراغ شده بود گازش را گرفت و رفت.


يا كار يا زن

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۵.۱۳۸۷ - ۱۱:۱۳ ق.ظ

بعداً اضافه خواهد شد


وعده

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۲۲.۱۳۸۷ - ۴:۲۳ ق.ظ

به ما مي گفتند اگر ناله نكنيم، ديگرآزاد مي شويم،ديگر خلاصيم. مي گفتند كه دارند مارا به جايي كه آرزويش را مي كرديم مي برند. سرجوخه به سربازانش مي گفت اذيتمان نكنند. هرچه مي گفتند انجام مي داديم. خوشحالي به حركت وادارمان مي كرد. حاضر بوديم تمام تندي هاي سربازان وكوه را تحمل كنيم وبه آن راحتي كه مي گفتند برسيم .در طول مسير سرگيجه مي گرفتيم، گاهي مي ايستاديم ونفس نفس مي زديم ، سكندري مي خورديم و عرق از سر ورويمان جاري مي شد. كار ما دشوارتر بود.سربازاني كه در جلويمان حركت مي كردند دائم در گوش هم پچ پچ مي كردند و بعد بلند مي خنديدند ،آنها را كه مي ديدم مشتمان از خشم سفت مي شد.دستهايشان بسته نبود.سعي مي كردم خشمم فروكش كند، چون ديگركم كم به بالاي كوه مي رسيديم و به آسودگي. درست نمي دانستيم آنجايي كه مي گويند بالاي كوه است چگونه مكانيست. وقتي بالا رسيديم تعجب كرديم. هيچ چيز نبود، نه خانه اي، نه لانه اي، نه درختي، نه جانداري. سرجوخه بلند فرياد كشيد:يكي يكي از همين جا پرتشان كنيد پايين.     

                                                                        جنگ جهاني دوم(سال ۱۹۴۰)


دست هاي خوني

Posted by سيد مهدي كسايي زاده in داستانك, دا... | ۰۴.۱۸.۱۳۸۷ - ۴:۵۱ ق.ظ

زهرا به  پدرش نگاه مي كرد . پيرمرد  روي زمين درازكش بود و به زور چشمهايش را باز و بسته  مي كرد.دست هاي زهرا خوني بود. لحظه اي سرش را به پايين رها كرد وديگر به پدرش نگاه نكرد. چاقوي بلندي در دست داشت كه قطره هاي خون رويش سر سره بازي مي كردند، با آن شكمي را پاره كرده بود . از درون شكم پيرمرد  صداي  خرخر به گوش مي رسيد . زهرا عرق مي ريخت و دستش مي لرزيد. زير چشمي دوباره  به پدرش  نگاهي انداخت . نفس عميقي كشيد  و بلند به پدرش گفت:  پدر جان گرسنه نخواب، چرا صبر نمي كني يه تيكه گوشت گوسفند درست كنم تا با هم بخوريم.